همه ناتوان شده بودیم
پدرام کمالی — فعال حقوق کودکان
۱۴۰۴/۱۱/۱۵
بیش از سی سال است که کار و زندگی من با کودکان گره خورده است؛ نه بهعنوان موضوعی گذرا، بلکه بهعنوان زیستی روزمره و پیوسته. از خانه و خانواده تا مدرسه، از تجربهی کلاس درس و فرآیند یاددهی و یادگیری تا برنامهریزی آموزشی و کارگاههایی برای مادران و پدران، همه جزئی از این زیست هستند.
سالها درباره حقوق کودک گفتوگو کردهام و در میدانهای مختلف کنشگری کردهام. از روابط کودکان در خانه تا حق فراموششدهشان در کوچه و خیابان، و احساس تعلقشان به شهر، همه چیز در رابطه با کودک و کودکی کردن برایم اهمیت داشته است.
وقتی بر این «سی سال» تأکید میکنم، برای این است که بگویم از نسل آلفا و Z و Y نیستم. من در زمانی درس خواندم و کارم را شروع کردم که نه کامپیوتری بود و نه اینترنتی و نه این امکان که جهان را با چند کلیک به خودم نزدیک کنم. وقتی کامپیوتر و بعد اینترنت وارد میدان شدند، با آغوش باز از آنها استقبال نکردم؛ برعکس، نگاهم آمیخته به تردید و بدگمانی بود و کمی هم مقاومت. هنوز میتوانستم آموزش را بدون آنها پیش ببرم و به این استقلال دلخوش بودم؛ با این حس که چیزی از دست ندادهام. به روشهای سنتی وفادار مانده بودم، شاید از روی عادت، یا از ترسِ ناشناختهها، تصور میکردم آموزش هنوز میتواند بدون این ابزارها به راهش ادامه دهد و کامل بماند. نمیدانم؛ شاید روشهای سنتی برایم سپری بودند، در برابر جهانی که در حال دگرگونی بود.
اما به مرور مسیرم تغییر کرد. اینترنت قدرتش را در آموزش نشانم داد و دسترسی به منابع یادگیری شگفتزدهام کرد. وقتی توانستم در آن سوی دنیا در دورههایی شرکت کنم و معلم بهتری بشوم، وقتی با آرا و نظریاتی آشنا شدم که پیش از اینترنت، امکان رجوع به آنها را نداشتم. تنوع نگاهها و رویکردها نسبت به کودک چیزی بود که در تجربههای محلی نمییافتم؛ فهمیدم کودک را میتوان از زاویهای متفاوت دید، با روشها و ارزشهایی که افق فکریام را گسترش میدهند. آرامآرام سپرم را انداختم. متوجه شدم اینترنت فقط ابزار فناوری نیست؛ بخشی از یاد گرفتن، فهمیدن و بهتر زندگی کردن است. امروز هم حرفم در دفاع از آزادی اینترنت، دفاع از همین زندگی و امکان یادگیری است. دفاع از کودکی است که حق دارد کنجکاوی کند، کشف کند، یاد بگیرد و با جهان پیوند داشته باشد.
در میانهی اعتراضهای سراسری، خبرها را دنبال میکردم، تحلیلها و نقدها را میشنیدم و سعی میکردم بفهمم چه میگذرد. همزمان کلاس آنلاین تعاملی داشتم با بچههایی از خوزستان، اراک و تبریز؛ سؤالها و جوابهایشان شگفتزدهام میکرد و از همین گفتوگوها جان میگرفتم. مدارس بهخاطر آلودگی هوا تعطیل شده بودند و در فکر برگزاری یک دورهی مشارکتی آنلاین برای کودکانی با ویژگیهای خاص بدنی بودم؛ کودکانی که امکان حضور در پارک و محله را ندارند و حالا با تعطیلی مدارس، حلقه زندگیشان تنگتر شده است. زندگی با همهی سختیها جریان داشت، فکرها در جریان، ارتباطها زنده و… و ناگهان تصمیمی گرفته شد و دکمهای زده شد و اینترنت در سراسر کشور قطع شد.
خاموشی با سکوت و سردرگمی آغاز شد، اما خیلی زود اضطراب، استیصال، اندوه، خشم و تنفر هم به آن پیوستند. حسها روی هم تلنبار شدند و من دیگر آدم چند روز پیش نبودم. در روزهای قطع اینترنت، فقط اینترنت نبود که قطع شد، چیزی در فهم و درک من از ارتباط، از مراقبت، از عدالت، از بودن کنار کودکان، از مسئولیت اجتماعی و از امکان معناسازی از هم گسست. پرسشی که در آن روزها در سرم میچرخید این بود که، وقتی این همه پیوند همزمان قطع میشود، ما چگونه باید درک کنیم، بفهمیم، مراقبت کنیم، زندگی کنیم و پیش برویم؟
و اما حالا زمان روایتگری است. روایت من از ۴۷۰ ساعت خاموشی چراغهای اینترنت، درد است و تاریکی. این تنها روایت بیخبری نیست، روایت دلهره و درماندگی است.
تلفن زنگ زد. مادر کاوه گفت کودک همسایه دیشب در اعتراض خیابانی مفقود شده است. چه کنم؟ چگونه مطمئن شوم؟ کجا بروم؟
مادر صبا را در پیادهرویهای بیهدفم در خیابان دیدم و گفت: «صبا حالش خوب نیست. یک هفته است دراز میکشد، به سقف خیره میشود و گریه میکند. دکترش نیست و… من چکار کنم؟»
دوستی سرزده آمد. مضطرب، گیج، سراسیمه. سوالهایش مثل سنگ روی قلبم افتاد؛ آسیبهای ساچمه پای خواهرزاده ۱۴ سالهام را چه کنم؟ دکتر مورد اعتماد داری که بعد دو روز بتوانم او را ببرم؟
پدر صابر، برادر سروش، مادر سارا و… همه ناتوان شده بودیم؛ اگر مسیرهای ارتباطی باز بود، اگر اینترنت قطع نبود، اگر زودتر میفهمیدیم، اگر، اگر و …
۴۷۰ ساعت خاموشی اینترنت یعنی کودکانی در معرض خطر، خانوادههایی درمانده و ذهن من در تعلیق. راهی برای رسیدن به هم نداشتیم؛ نه برای خبر گرفتن، نه برای کمک خواستن، نه برای کنار هم بودن و نه برای آرام کردن. نه من به آنها دسترسی داشتم و نه آنها به من؛ زنجیرهی مراقبت گسسته بود. لحظههایی که باید میبودم، میدیدم، میشنیدم و مداخله میکردم، نبودم. زمانی که باید آغوشی برایشان میبودم، قطع بودم، نبودم، و این نبودن، اعتمادی را که به سختی و با تلاش ساخته بودیم، از کودکانمان گرفت.
روایتگری، تلاشی کوچک است برای بازگرداندن آنچه در خاموشی از کودکان گرفته شد؛ امکان ارتباط، یادگیری، مراقبت، دیدهشدن و تنها نماندن در شرایط سخت. روایت میکنم تا نتوانند قصهای غیرواقعی را در ذهن من و دیگران حک کنند، اگر روایتهای این خاموشی و تاریکی ثبت نشود، فردا به نام امنیت، ضرورت یا هر نام دیگری، دوباره تکرار خواهد شد و باز هم کودکانمان، بیپناهترین قربانیانش خواهند شد.
یادم نیست کجا خوانده بودم که روایتها قدرت میسازند و سکوت، قدرت را به تکروایتها میبخشد؛ پس لطفاً سکوت نکنید.